خرید بک لینک
بیدار که شدم دوستم رفته بود سر کار. نور از پنجرهی آشپزخانه میزد تو و فضای خانه را طوری کرده بود که انگار توی کلیپی از کتی پری هستم و حتا دلام خواست چیزی زیرلب زمزمه کنم. هرچند به خوشگلی کتی پری وقتی از خواب بیدار میشود نبودم. همانطور روی زمین و لای پتوها نشستم و به سکوتِ خانهی دوستم نگاه کرد

برچسب: نویسنده: آرتین نظری تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1396 ساعت: 18:43

رفتیم جلسهی قصهخوانی. اصلاً هم اینطوری نیست که من مدام جلسهی قصهخوانی بروم. نه کسی خوشش میآید من برایش قصه بخوانم و نه من خوشم میآید کسی برایم قصه بخواند. آن هم چیزی که خودشان نوشتهاند. بیرمق، مچاله، بیسروته و پر از تف و عرق و زجر برای زنده کردن چیزی که اصلاً هیچوقت زنده نبوده. مردهای د

برچسب: نویسنده: آرتین نظری تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 14:57

برای مغز داغان، خوابیدن راحت، یک آرزوی دور و بعید است. آدم درد که داشته باشد خوابش نمیبرد. درد هم اگر خدا خیلی دوستت داشته باشد، جسمی است و اگر خدا اصلاً نداند که تو کی هستی و اینجا چهکار میکنی، دردت روحی خواهد بود. همین بیتوجهی خدا به آدم خیلی دردآور است. یعنی تو فکر کنی یک خدایی هست که م

برچسب: نویسنده: آرتین نظری تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 14:57

دورهای در زندگی هست که خود خدا هم بیاید پایین و بگوید «گوزو! انقدر باد به غبغبت ننداز!» حاضر نیستیم قبول کنیم. من فقط میخواهم بگویم خوش به حال آنها که این دورهی زندگیشان یا خیلی طولانی است یا در میانهاش میافتند و میمیرند. چون وقتی این دوره بگذرد آدم فقط جرواجر میشود! و خدا هم دیگه پایین ب

برچسب: نویسنده: آرتین نظری تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 14:57

خواب دیدم رفتیم مجلس عزا. بیرون ایستاده بودیم و سیگار میکشیدیم که یکی گفت «اینجا رسم اینه که با سنگ بزننمون! الان شروع میشه!» بعد هم شروع شد. از بالای دیوار سنگ بود که میبارید و تو خم شدی و گفتی «منو ازاینجا سالم ببر بیرون، فکر کنم دوسِت دارم.» بازویت را گرفتم و بعد با هم دویدیم. بعدش بیدار ش

برچسب: نویسنده: آرتین نظری تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 14:57

بسیار آسانتر بود اگر از این خیابانی که رد میشویم هر روز، رد نمیشدیم هر روز و از یک خیابان دیگری رد میشدیم هر روز که این خیابانِ هرروز نباشد. چون هرچهقدر هم که بلد باشی و زندگی کرده باشی و دنیادیده باشی باز لجنِ خاطرات از یکجایی میزند بالا و اشتهایت را کور میکند و چشمات را کور میکند و دلا

برچسب: نویسنده: آرتین نظری تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 14:57

خیلیچیزها را هم کشف میکنیم و از کشفشان متعجب میشویم و بعد مثل یک بیماری باهاشون زندگی میکنیم. مثل وقتی که فهمیدیم زندگیمان به انتظار گذشته است. بعد به جای اینکه دیگر منتظر نباشیم، یاد گرفتیم چهطور منتظر باشیم که دردش کمتر باشد. در اصل، ما هرکاری میکنیم که دردش کمتر باشد. شما هم سختاش نکن

برچسب: نویسنده: آرتین نظری تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 14:57

شعری کوچک
که همهجا جا میشود:
در این کوچهی باریک
در این فنجان چای
در دلِ تو!


برچسبها: شعر
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۳/۲۷ساعت 16:56 توسط نیما نگارستان |

برچسب: نویسنده: آرتین نظری تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 14:57

اولین کنسرتی که من رفتم، کنسرت حسین زمان بود. اون اوایل که پاپ تازه مجوزدار شده بود، هیچکس نمیدانست باید چهکار کند و مثل همهی وقتهای هیچکس-نمیداند-باید-چهکار-کند، در آن روزها هم همه شروع کردند به تقلید از آنهایی-که-میدانستند-دارند-چهکار-میکنند. حسین زمان ادای ستار را درمیآورد و من هم ک

برچسب: نویسنده: آرتین نظری تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 14:57

از همه که نه، اما من واقعاً از شما انتظار دارم که وقت شادکامی و شادابی و شادمانی، اینقدر بیشعور نباشی و یادت باشد زمانی بود که نه کامت شاد بود نه آبت شاد بود و نه مانت شاد بود و در آن زمان، ما رفیقِ غم و غصه و درد و مرضات بودیم و شانهای بودیم که اندوهات را رویش گریه میکردی بیصاحاب شده! درست

برچسب: نویسنده: آرتین نظری تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 14:57

خب برگشتیم خانه چون هوا بهطرز شرمآوری گرم بود. بهنوبت رفتیم حمام و بعد غمگین ولو شدیم روی مبل و سیگار کشیدیم و با چشمهای چپشده به دود سیگارمان نگاه کردیم و کمی حرفهای غمگنانه زدیم دراینباره که دنیا به هیچ دردی نمیخورد و آدمها از وقتی عقلرس میشوند – یا حتا زودتر – فقط ناامیدانه سعی میکن

برچسب: نویسنده: آرتین نظری تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 14:57

صفحه بندی